محمد أبو زهرة ( مترجم : حسين صابرى )

45

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى )

ملاقات كردند و او را از پيامبر ( ص ) بر حذر داشتند و وى را از اين نهى كردند كه با او ملاقات كند يا به گفته‌هاى او گوش فرا دهد . آنان همچنان اصرار و سماجت ورزيدند تا آن كه او را وادار به پذيرش اين كردند كه به گفته‌هاى رسول خدا ( ص ) گوش ندهد . او به همين سبب پنبه در گوشهاى خود نهاد تا از پيامبر ( ص ) چيزى نشنود و سپس با همين وضع روانهء طواف كعبه شد . اتفاقا در مسجد الحرام با رسول خدا ( ص ) برخورد كرد و سعى نمود آن‌گونه كه مردان قريش به او توصيه كرده بودند از آن حضرت چيزى نشنود . اما از ديگر سوى پاكى و سيرت نيكويى كه خداوند به رسول خود ارزانى داشته بود ، دلهاى پيراسته از ناپاكى را مجذوب او مىساخت باعث آن گرديد كه وى نتواند حداقل به اندكى از آنچه آن حضرت تلاوت مىفرمايد نيز گوش ندهد . شايسته است در اينجا رشتهء سخن را به خود طفيل بسپاريم تا از خود و وضعيتى كه داشت سخن بگويد ، چه ، گفتهء وى بيش از هر چيز ديگر دربارهء او و ماجرايى كه بر او گذشته بود روشنگر است . او مىگويد : [ من در حالى كه پنبه در گوشهاى خود نهاده بودم چون رسول خدا ( ص ) را مشاهده كردم ] با خود گفتم : « مادرم به عزايم بنشيند . به خداوند سوگند من مردى هشيار و شاعرم و زشت و زيبا بر من پوشيده نمىماند . پس اينك چه چيز مرا از اين باز مىدارد كه گفته‌هاى اين مرد را بشنوم تا اگر آنچه او در ميان مىنهد نيك و پسنديده باشد آن را بپذيرم و اگر به دو ناپسند باشد آن را رها كنم ؟ » . در پى اين انديشه در آنجا ايستادم تا هنگامى كه رسول خدا ( ص ) به خانهء خود رفت . پس من نيز بر او وارد شدم و گفتم : « اى محمد ( ص ) خاندان تو چنين و چنان گفتند و - به خداوند سوگند - از من دست نكشيدند و مرا از آنچه تو دارى بيم دارند تا هنگامى كه پنبه در گوشهايم نهادند تا سخن تو را نشنوم . اما خداوند روا نداشت جز اين كه گفته‌هاى تو را به گوشم برساند و چنين بود كه سخنانى نيك شنيدم . پس اينك آنچه دارى بر من عرضه دار » . پس از اين گفته‌ها رسول خدا ( ص ) نيز اسلام را بر من عرضه داشت و